



عذاب وجدان / آلبا د سس پدس / بهمن فرزانه
520٬000 تومان
مشخصات کالا
| سال چاپ | 1380-1389 ش - 2010-2001 م |
| ژانر | ادبیات کلاسیک |
| ملیت رمان | اروپایی و استرالیایی |
| نوع چاپ کتاب | چاپ اصل |
توضیحات بیشتر
نویسنده: آلبا دسس پدس
مترجم: بهمن فرزانه
عذاب وجدان در نگاه اول شاید یک داستان پیش پا افتاده و معمولی به نظر برسد و شبیه یکی از همین داستان های بازاری باشد که درباره مثلث های عاشقانه و عشق های نافرجام نوشته می شوند و به احتمال زیاد در دوران نوجوانی حداقل یکی از آنها را خوانده اید، اما راستش را بخواهید این طوری نیست و عذاب وجدان با اینکه داستانی کلیشه ای دارد اما شیوه ای که نویسنده برای روایت داستان استفاده کرده و همزمان پیش بردن چند داستان موازی با استفاده از چند راوی و زاویه دید مختلف، باعث شده تا کتاب از سطح یک داستان تجاری و معمولی فراتر رود. آلبادسس پدس، نویسنده ایتالیایی کتاب، روایت داستان را برپایه نامه هایی گذاشته که دو دوست با هم در مدت زمانی طولانی رد و بدل می کرده اند و در میان آنها به یادداشت های یک خبرنگار گمنام یک روزنامه پرتیراژ هم سرک کشیده است. همین عامل و قدرت نویسنده در پرداخت شخصیت های اصلی و فرعی داستان و مرتبط کردن آنها با هم، باعث جذابیت کتاب شده که به رغم حجم زیادش خواننده را پس نمی زند. ماجرای آن هم درباره کشمکش درونی و ذهنی زنی است که از زندگی تکراری اش خسته شده و حالا این فرصت را یافته تا زندگی اش را عوض کند. ک... چند دقیقه پیش، همان صدای همیشگی. هر بار با شنیدن آن صدا قلبم فرو می ریزد، درست مثل شبی که از جزیره برگشته بودیم و من داشتم از ترس می مردم که مبادا متوجه شود کسی جلوی در ساختمان، در انتظار من است. با این حال، وقتی تاکسی حرکت کرد، هراسان شده بودم. همان طور که ماتئو رفته رفته از من دور می شد، من نیز حس می کردم که در صحبت کردن با گولیلمو نباید شتابی نشان دهم... حس می کردم که بار دیگر آن عذاب وجدان نامعلوم و همیشگی دارد در قلبم جای می گیرد...
......................
چند دقیقه پیش، همان صدای همیشگی. هر بار با شنیدن آن صدا، قلبم فرو میریزد، درست مثل شبی که از جزیره برگشته بودیم و من داشتم از ترس میمردم که مبادا متوجه شوند که ماتئو، جلوی در ساختمان، در انتظار من است. با این حال وقتی تاکسی حرکت کرد، هراسان شده بودم. همانطور که ماتئو رفتهرفته از من دور میشد، من نیز حس میکردم که در صحبت کردن با گولیلمو نباید شتابی نشان دهم (با وجود اینکه داشتم از آنچه تو آن را «تقصیر من» مینامی رنج میبردم) حس میکردم که بار دیگر آن عذاب وجدان نامعلوم و همیشگی دارد در قلبم جای میگیرد...
... من داشتم فکر میکردم که دیگر هرگز سعادتمند نخواهم شد و یک روز مرگ من نیز فرا خواهد رسید. به نظرم سانتاترزا هم همین را میگفته است. تا دو ساعت دیگر نه؟ بگذریم به هرحال ماجرای ما دارد به انتها میرسد. ماتئو اغلب با نگرانی خاطر به من خیره میماند.دستش را به پیشانی من میکشد و زمزمهکنان میگوید «حتی عشق من نیز موفق نخواهد شد که از تو دفاع بکند نه، هیچکس قادر نیست که آن لحظه، لحظه مرگ را به عقب بینداز»....
بدون شک با دیدن دستخط من متعجب شدهای. ولی مطمئنم که با وجود سکوت طولانی و غیرموجه من، پاکت را نه تنها با کنجکاوی، بلکه با نگرانی باز کردهای. سالهاست که از تو بیخبرم. از خود سؤال میکنم آیا هنوز در ورونا هستی؟ در همان خانهای که من همچنان تو را در آن در نظر مجسم میکنم؟ حتی میترسم که تو نه آنجا باشی و نه هیچ جای دیگر، میترسم مرده باشی و من خبری از مرگ تو به دست نیاورده باشم. این وحشت، گرچه ممکن است پوچ به نظر برسد ولی به تو حالی خواهد کرد که برای من تا چه حد اهمیت دارد بدانم که در جهان یک نفر وجود دارد که بتوانم کورکورانه به او اعتماد کنم. کسی که شاید بتواند به من کمک بکند.
میدانم که این اشارات مبهم پریشان حالت میکند. هر نامه من، هر ملاقات ما، همیشه به نحوی تو را پریشانحال کرده است که من، هرگز دلیل خاصی را در آن درک نکردهام. از اولین روز دوستی ما، تا آخرین باری که برایت نامهای نوشتم، علاقه تو نسبت به من، همیشه آزادی را از من سلب کرده است، نگذاشته است تا به میل خود زندگی کنم. تو، از دور هم مرا تعقیب میکردی، سؤالپیچم میکردی. با نوعی نگرانی، میخواستی با نگاه خود، چیزی را از من بیرون بکشی. هرچه را که میگفتم و یا فکر میکردم، هر اتفاقی که برایم رخ میداد، هر مشکلی که برایم پیش میآمد، هر انتخاب من، در تو چنان عکسالعمل و واکنش شدیدی ایجاد میکرد که عاقبت در مقابل تمام آن اعمال، نسبت به تو احساس مسئولیت میکردم. خیال نکن دارم مبالغه میکنم. به نظرم میرسید که سرنوشت تو بستگی به من دارد. تقدیر تو را من در دست دارم.