کتاب حکمت های ناب، نور
کتاب
کتاب
کتاب
کتاب
کتاب

کتاب حکمت های ناب، نور

نو
شماره کالا: 37787185

340٬000 تومان

مشخصات کالا

سال چاپپس از 1400 ش - 2021 م
نوع چاپ کتابچاپ اصل

توضیحات بیشتر

کتاب حکمت های ناب ، نور

درباره کتاب

نوری درونِ همهی ما میدرخشد. این نور، گویِ درخشانیست که در قلبِ روحیِ ما مأوا دارد. ممکن است برخی از ما در طولِ سالیان باعث شده باشیم که این نور بیفروغ شود تا اینکه چیزی جز درخششی مبهم و تار از آن باقی نماند. برخی دیگر از وجود این نور آگاهَنْد و شاید گهگاهی هم از آن متنفع شوند اما نمیتوانند دائماً از قدرت شگفتانگیز آن استفاده کنند. این کتاب ابزارهایی را در اختیار شما قرار می دهد تا آن قدرت را پس بگیرید و بار دیگر بدرخشید.

برشی از کتاب حکمت های ناب

در اواخر سال 2009 بود که احساس میکردم گم شدهام و نورِ من کاملاً بیفروغ شده است. من پنج سال در کاستا دِل سُل اسپانیا زندگی کرده بودم و مجلهیِ خارجنشینانی(مجلهای برای مهاجران) که در آن زمان منتشر کرده بودم به موفقیت بزرگی رسیده بود. در سال 2006، خواهر و شوهرخواهرم مدیریت روزانهیِ این مجله را بر عهده گرفتند و من به دنبال مشغولیتهایِ دیگری رفتم. سه سال سپری شده بود و من بیشتر از همیشه احساس گمگشتگی میکردم. نمیدانستم چه کسی هستم، چه کاری انجام میدهم، به کجا میروم و یا حتی به کجا میخواهم بروم. بدتر از آن این بود که به تازگی تیروئیدِ پرکار در من تشخیص داده شده بود. در ذهن من اوضاع نمیتوانست از این بدتر شود. هر روز صبح که صدایِ زنگ هشدار ساعتم به صدا درمیآمد، تلاش میکردم انگیزهای برای بیرون کشیدن خود از تختخواب پیدا کنم. اصلاً چه فایدهای داشت؟ به نظر میرسید زندگی من خالی از هدف است و من نمیدانستم که اصلاً چرا با آمدن به سیارهیِ زمین موافقت کرده بودم. اغلب اوقات، روی کاناپه چمباتمه میزدم و ساعتها میگریستم، احساس ضعف، گیر افتادن و بیهودگی میکردم.

اگر کسی از بیرون به زندگی من نگاه میکرد، تصورش این بود که من دلایل زیادی برای احساس خوشبختی دارم. من در اسپانیا زندگی میکردم، جایی که حداقل هفت ماه از سال هوا گرم و آفتابی است. صاحب آپارتمانی شخصی در خیابانی مشرف به ساحلی زیبا بودم. نامزدی مهربان و بامحبت داشتم. من صاحب یک دفتر مجله بودم و نخستین کتابم منتشر شده بود. همهیِ اینها بدین معنا بود که من میبایست بیست و چهار ساعت شبانهروز و هفت روز هفته شاد و خوشحال میبودم، درست است؟ نه، اشتباه است!

اینها چیزی از احساس افسردگی من کم نمیکرد. به ته چاهِ افسردگی رسیده بودم. پس از سپری شدن هفتهها و شاید حتی ماهها از این شرایط ناخوشایندی که در آن به دام افتاده بودم، آن لحظهیِ حساس و سرنوشتساز اتفاق افتاد. در آن حالتِ درماندگی، سؤال درست و مناسبی پرسیدم. من فقط سرم را بالا گرفتم و با حضور قلب کامل گفتم: «هر کسی که الان اینجاست و دارد به حرفهای من گوش میدهد-فرشته، پدربزرگ، خدا-لطفاً به من کمک کن. من را از رسالتم در این زندگی آگاه کن و به من کمک کن تا دوباره احساس شادی و خوشبختی کنم.» وقتی فوراً هیچ اتفاقی نیفتاد دوباره چمباتمه زدم و پیوسته اشک ریختم. با این حال، اگرچه به نظر میرسید که هیچ اتفاقی نیفتاده است اما قصد و نیت من که به لحاظ عاطفی تغذیه شده بود، بسیار تعالی یافت و چرخ روزگار برایم چرخید.