مهتاب در قلمرو شب مجموعه غزل
مهتاب
مهتاب
مهتاب
مهتاب
مهتاب

مهتاب در قلمرو شب مجموعه غزل

در حد نو
شماره کالا: 33711917

342٬000 تومان

مشخصات کالا

سال چاپپس از 1400 ش - 2021 م
نوع چاپ کتابچاپ اصل

توضیحات بیشتر

قبل از خرید و واریز پول حتما با پیام به فروشنده از موجودی کالا مطمئن شوید.
قبل از خرید و واریز پول حتما سؤالات خود را از فروشنده بپرسید.

توجه: این کتاب فقط یک امضا در صفحه اول دارد. بقیه کتاب دست نخورده است.

زیرخط و هایلایت: ندارد.









مهتاب در قلمرو شب مجموعه غزل
ناشر سوره مهر

شاعر خسرو احتشامی هونه گانی

سال نشر : 1394

تعداد صفحات : 152
نوع جلد
جلد نرم
قطع
رقعی
تعداد صفحات
152
ناشر
سوره مهر
شاعر
خسرو احتشامی هونه گانی
وزن
209
تعداد صفحات: 156
قطع و نوع جلد: رقعی (شومیز)
شابک 10 رقمی: 6001755949

معرفی کتاب
«مهتاب در قلمرو شب» دربردارنده 70 غزل از شاعری است که توجه به آداب و رسوم محلی از ویژگی های عمده آثار اوست. این موضوع در برخی از سروده های این شاعر هم دیده می شود؛ به طوری که به گفته خود او با خواندن این دسته از اشعار می توان به هویت شاعر از این منظر پی برد.

در شعرهای این مجموعه سعی شده است تا از دریچه ای عاشقانه به ارتباط با عرش پرداخته شود و با ارائه مناجات هایی، رهایی انسان از زندگی امروز را آرزو کند. اگرچه اغلب این شعرها با موضوع عرفان سروده شده اند، اما واژگان عرفانی و اصطلاحات این حوزه در شعرها دیده نمی شود. واژگان این سروده ها، واژگان و اصطلاحاتی است که انسان امروز از آن ها استفاده می کند.
کتاب مهتاب در قلمرو شب، عنوان آخرین مجموعهشعر خسرو احتشامی، شاعر پیشکسوت اصفهانی است که هفتاد غزل با محتوای عاشقانه و عارفانه را شامل میشود. این کتاب بهرسم دیگر آثار نویسنده، متأثر از آدابورسوم محلی است و مضامین عاشقانهی آن هم به سبکوسیاق منحصربهفرد شاعر و با واژگانی متفاوت مطرح شدهاند.

دربارهی کتاب مهتاب در قلمرو شب
خسرو احتشامی در کتاب مهتاب در قلمرو شب، مجموعهای از غزلهایش را گرد هم آورده که همگی از مضامین عاشقانه برخوردارند. این کتاب، درمجموع متشکل از هفتاد غزل است که به رسم دیگر آثار این هنرمند، با تأثیر از آداب و رسوم محلی نوشته شدهاند. او همواره در تلاش است تا به واسطهی اشعارش، هویت خود و درونیاتش را فاش کند و اطلاعاتی دربارهی پیشینهاش در اختیار خوانندگان قرار بدهد. این مجموعه هم پیرو همین اصول سروده شده و امضای هنرمند در سرتاسر کتاب دیده میشود.

از آنجا که مشخصهی اصلی قالب شعری غزل، طرح مضامین عاشقانه است، اشعار موجود در کتاب مهتاب در قلمرو شب هم در همین چارچوب سروده شدهاند. بااینحال خسرو احتشامی اختصاصاً ارتباط با عرش را محور سرودههایش قرار داده و از نگاه عاشقانه نیز به آنها نگریسته است. یکی دیگر از ویژگیهای شایان ذکر مجموعه، این است که مضامین عرفانی با زبانی متفاوت و غیرعرفانی طرح شدهاند. واژگان و اصطلاحات رایج در این زمینه نیز در شعرها دیده نمیشود و نویسنده عمدتاً از کلماتی استفاده کرده که برای انسانهای این دوره، کاربرد روزمره دارند.

این کتاب توسط انتشارات سورهی مهر منتشر شده است.

کتاب مهتاب در قلمرو شب برای چه کسانی مناسب است؟
علاقهمندان به شعر معاصر فارسی، دوستداران قالب غزل و طرفداران اشعار عاشقانه و عارفانه، از مطالعهی کتاب پیش رو لذت خواهند برد.

با خسرو احتشامی بیشتر آشنا شویم
خسرو احتشامی، شاعر، منتقد ادبی و مدرس دانشگاه است. او در سال 1325 در اصفهان متولد شد و سرودن شعر را از دوران نوجوانی آغاز کرد. این هنرمند که یکی از پیشگامان غزل نئوکلاسیک است، مقالات ادبی فراوانی در نشریاتی نظیر کلک، بخارا، گلچرخ و آینده منتشر کرده که عمدتاً به پژوهش هنری و تحقیق ادبی اختصاص دارند.

او علاوه بر نوآوری در انتخاب واژگان، موفق شد فضاهای تازهای در قالب غزل خلق کند که به لحاظ زبان و موسیقی، شبیه به غزل کلاسیک است. بنابراین میتوان آثار او را از نظر سبک به سرودههای «سایه» و «بهمن صالحی» تشبیه کرد. البته تمامی سرودههای خسرو احتشامی به غزل محدود نمیشوند. او آثار برجستهای هم در قالب قصیده و شعر نو دارد که همگی با آرایههای معنوی، ترکیبهای نو و واژگان متفاوت همراهاند. کتابهای «عاشقانههای کهنسالی»، «چراغان شب باران» و «خزان و خاکستر»، شماری از بهترین کتابهای منتشرشده از خسرو احتشامیاند.

در بخشی از کتاب مهتاب در قلمرو شب میخوانیم
دزدیدهاند از خانه من آسمان را
مهتاب را، خورشید را، رنگینکمان را
با خاربست چنگ صحرایی شکستند
قانون سبزآهنگ ابر و ناودان را
در نور فانوس شقایق باد میجست
در این بیابان عطر گندم، بوی نان را
یا مردمکها، مردمکهای جمادی ست
یا طرح نوسنگی ست دیوار زمان را
آن سوی این آبی، رفیقان در عبورند
من دل سپرده کوچههای اصفهان را
از عقربکها خواب رجعت میتراود
با چشم مینوشم سکوتی جاودان را
دیگر سواری نیست، مردی نیست، ای دوست!
بر خاک بنگر سایه دُستاقبان را
از شیشهها شب میچکد، از قابها قیر
دزدیدهاند از خانه من آسمان را

فهرست مطالب کتاب
سرآغاز
خواب تو را دیده بودم، خوابی که طعم غزل داشت
تویی طراوت شعر و شراب خانگیام
خرمن خاکستری ز جنگل دورم
چه عاشقانه مینوازی، چگور زندگانیام را
با دیدگان کبود، با گیسوان بلند
صفحه تند میچرخد، قهوهخانه پرجوش است
کبودِ شام بدرودی، سپیدِ صبح دیداری
از جاده آیینه، با اسب بلور آمد
مشکن دل من! از این گلهها
گوش سخن به زمزمههایم نمیکنید
از کوچهها گذشت و فضا شاعرانه شد
خواب و دخترم ساقی، روح آب و باغِ بید
مَکِش انتظار دیگر، گل آفتابگردان!
دریچه یک دهن آواز میشود بانو!
سمضربه کدامین اسب سپیده یال است
دیشب تمام آینهها تا صبح، چشمانتظار روی شما بودند
چشمت به هم گره زده سبز و کبود را
تلاقی کهن چلستون و مهتاب است
بارش ابر و ناودان، باغچه و طراوتش
با صبح و گل و آینه و آب، حریفی
ای در بلوغ باغ سحر خوابگاهتان!
دیشب که میخرامید، آیینه آفرین او
تو نامه پنهانی اویی، گل قاصد!
لغزان و پیچان روی یخ با استواری
دزدیدهاند از خانه من آسمان را
مردی از تبار آب، جار میکشد مریم
خورشید کودکانه نقاشی منی
چراغ از ارغوان دارد کلام آتش آیینم
عطر باید شد و با باد سفر باید کرد
گنجشکها را دوست دارم در گل نور
من کیستم؟ تمام منی تو، منی که نیست
روی شبنم چکیدهای داری
در سینه، دفتر غزلی خاک کردهام
چشم سبزش چقدر زیبا بود
مثل یک قصه گفتنی شدهای
آه با توامای مرد! شهسوار ایلاتی!
عطر ایلاتی جنوبی بود
نگین دیده دریاییاش را دوست میدارم
ز بوی باده براتی برای من آورد
این بیدمُشکها که لطیف و معطرند
ریخت در آتش، گل و ستاره و اسپند
آواز کوچه باغی، آهنگ خواب دیدن
دیشب چو باد بیسر و پا پرسه میزدم
مرد، یک پشته علف آن طرف پُل میبُرد
گلی برای تو چیدم که باغ لبخند است
لبم را بسته میخواهند، مرغی نغمهخوان کمتر
باز هم دختر دریا شد و آبی پوشید
من داستان صولت صحرایی توام
کدام دست کشیدهست طرح پای تو را
تو از ترانه سبز چمن قشنگتری
جویبار و سنجاقک، کودکی که خندان بود
شروه شروه دِلوار، مرد مردِ تنگستان
زنی ز خانه خورشید مست میآمد
پاییز و مرگ لیلی، پایان قصه درد
از سنگ آیا با قناری میتوانم گفت
ز مخمل مژهاش باز شبنمی افتاد
غزلی گفتهام امروز که فردا با اوست
سیاه چادر شب نقرهباف آمدنت
صدای پای تو میآید از بهشت خیالم
شب عاشقان بیدل، شب دوستان سعدی
بیا و بغض کوهستانیام را بشکنای کولی!
چه خبر دارد تب تابستان، ز لب خشکیده گلدانها
تو را نداشته باشم، سحر نمیآید
باور نکرده آینه مرگ سپیده را
فریاد که فرزانه گلگشت وطن رفت
آه... ای پل! تو قصه کهنی
پل خواجو (2)
چارقدها ز سکه گنج روان
شبچراغی به دست مُفلسها
فالگیری هزار چهچهه داشت

 

loader