خاطراتی هنوز سبز
خاطراتی
خاطراتی
خاطراتی
خاطراتی
خاطراتی

خاطراتی هنوز سبز

نو

شماره کالا: 33094559

1٬000٬000 تومان

50 عدد از این کالا موجود است

مشخصات کالا

توضیحات بیشتر

غلامرضا طباطبایی مجد

دانایی سرشار از سکوت و معنا

دَمی با دکتر یوسف رحیملو

خشک­ام زد وقتی شنیدم دکتر یوسف رحیملو کتابخانه­ی خصوصی­اش را فروخته است! از خودم پرسیدم: چرا؟ به چه قیمت؟ به کی فروخته معتبرترین و عزیزترین کتابخانه­­­ی تخصصی تاریخ دیارمان را؟ پاسخی نیافتم، تا اینکه دو سال از آن ماجرای دل­آزار و ناامید کننده سپری شد، فهمیدم که چرا دانشی­مردی چونان دکتر یوسف رحیملو که باسوادترین و شگفت­انگیزترین دست کم شریف­ترین و باحیاترین-استاد دانشکده­ی ادیبات دانشگاه تبریز است، از داشته­های معنوی تمامی عمر پربارش در یک لحظه دل کنده و تصمیم گرفته از «شرّشان» آزاد شود. این گفت­وُ­گوی درونی، دو گزاره در ذهنم زنده کرد: نخست این که در جامعه­ی دلال بازاریِ فرهنگ ستیز، یک آدم فرهنگی به جز کتاب و کلیه­اش چه کالایی برای فروش دارد؟ گزاره­ی بعدی، این که علت اصلی پس­انداز طبقه­ی فرهنگی فقط و فقط ترس از پزشک است، خدای نکرده نصف شبی اتفاق ناگواری رخ دهد و مجبور شود به یکی از بیمارستان های خصوصی پناه ببرد، حداقل باید پنج شش میلیونی در دفترچه­ی پس­اندازش باشد والا خدا می­داند چه برسرش خواهد آمد، با این دکترهایی که موقع فوت آن چنانی­شان، صد­ و بیست و هشت میلیارد تومان در یکی از حساب های پس اندازشان خوابیده!

عصر یکی از پنجشنبه­های اوایل دهه­ی شصت است، منزل عبدالله واعظ کیپ کیپ کنار هم نشسته­ایم. معمولا پنج شنبه­ها برخلاف روزهای دیگرهفته دور وُ بر واعظ خلوت بود و تنها دوستان نزدیک به خدمت اش می رسیدند. در چنین جلسات خصوصی، نه ماجرای پرکش وُ قوس کلاس­های مثنوی وُ حافظ وُ تاریخ و... بر حال وُ هوای مجلس سایه می افکند و نه خبری از بحث های مرسوم و مالوف سیاسی و اجتماعی اوایل انقلاب به میان کشیده می­شد. زنده­یاد دکتر عباسعلی رضایی که شانه به شانه­ی دکتر شرابیانلو نشسته بود، خبر داد دکتر منوچهر مرتضوی قصد فروش کتابخانه­ی شخصی­اش را دارد. پنداری «قورباغا گولونه داش آتمیسان» سکوتی خف وُ بهت­انگیز بر حاضران مستولی شد. نه کلامی از کسی شنیده شد و نه حرکتی دیده شد. بالاخره یخ سکوت را واعظ شکاند: «چه کاری از دست ما ساخته است؟» و نگاه پرسشگر در چهره­ی نگران حاضرین پاشاند. کسی را هنوز پاسخی در خور در چنته نبود. دوباره سکوت سهمگین و غرقه در دریای تحیّر و تفکّر؛ که چه پیش آمده تا دکتر مرتضوی ناچار به دل کندن از فرزندان دلبند خود شده است. این بار مرحوم عبدالحسین مبلّغ حسینی بود که نگاه در نگاه مضطرب واعظ، به سخن آمد و طرحی را پیشنهاد کرد که مورد استقبال و جمع گردید.

طبق طرح پیشنهادی زنده یاد عبدالحسین مبلّغ حسینی، بنده موظف می­شد در اولین فرصت، ضمن شرف­یابی­های حضوری به خدمت مرتضوی، موضوع را به دقت مطالعه و بدون اطلاع ایشان از تصمیم پنج شنبه­ی مزبور در خانه­ی واعظ، کسب اطلاع کند آیا موضوع واگذاری کتاب­ها صحت دارد یا نه. طرح پیشنهادی حسینی این بود که اگر موضوع به قوت خود باقی باشد، مبلغ درخواستی دکتر مرتضوی، حتی با درصدی بالاتر، طی چکی به ایشان تقدیم و کتاب ها بعد از بسته بندی منظّم و مرتّب در کارتن های مخصوص، به جای امنی حمل و نگهداری شود و در زمانی مقتضی پس از افتادن آب ها از آسیاب -یک سال یا چندی بعد کتاب ها بدون هیچ کم و کسری دوباره به خدمت دکتر مرتضوی عودت داده شود. بنده در اطاعت از دستورالعمل ایشان، در عرض یک هفته دو بار به بهانه­ی رفع اشکالاتی در خوانش متن صفوه الصفا به حضورشان رسیدم و ضمن پرسش هایی در مورد بعضی از کتب، تلویحاً در پی یافتن جواب صریح­شان در خصوص موضوع فروش کتاب­ها شدم. خوشبختانه هیچ نشانه­ی از این حالت در رفتار و کلام­شان ندیدم. پنجشنبه­ای که خبر را به جمع رساندم، مراسم شکرگزاری عارفانه و عاشقانه­ای از سوی واعظ انجام شد و حاضرین به «آمین»­ی از ته دل، در شادی واعظ و مبلّغ حسینی شریک شدند.

بازی روزگار است دیگر؛ درست سه دهه بعد، داماد چنین مرد بزرگواری، به یک تصمیم آگاهانه و صد البته بخردانه، داشته­هایش را به ثمنِ بخس به یک «دلّال-کتابفروش» تبریزی واگذار می­کند و کک هیچ­کس هم نمی­گزد. یعنی در عرضه سه دهه نسلِ «حسینی»ها و «مرتضوی»ها از تبریزِ مهمان­نوازِ خودی­گداز رخت بربسته! دل­ام پرآشوب می­شود بر این پوست­اندازی شرم­آور صحّه بگذارم. بگذریم... بگذریم از این مقال و سخن از آن را به مقامی دیگر وانهیم و سخن ازشرف و حرمت و تعالی برانیم، سخن از دکتر یوسف رحیملو­؛ مردی که به واقع سخن گفتن از ایشان سهلِ ممتنع (نه سهل وُ ممتنع که به غلط بر زبان­ها جاری می­شود، و من تلفظ صحیح آن را اولین بار از زبان دکتر رحیملو شنیدم). اساسا هم­نشینی و هم­صحبتی با برخی از افراد و نگه داشتن آن، راحت­تر از به دست داشتن یک کاسه­ی بلور نیست. مشکل بتوان با خاطری آسوده و راحت کاسه­ی بلور را از جایی به جایی حمل کرد. هر لحظه خطر افتادن از دست و تکه تکه شدن و نشستن عرق شرم و خجالت ناشی از آن بر پیشانی، با تست. سخن گفتن از دکتر رحیملو همین حکم را دارد. نوشتن در خصوص ایشان خیلی سخت است، سخت­تر از هر جور نوشتن، نه تنها برای من، برای خیلی­ها. برای این کار لازم می­بینی از چندین مقدمه و چندین متن و حتی چندین مؤخره و براعت استهلال استفاده کنی تا برسی به اصل موضوع. اما باز می­بینی شرایط کار چنان که بایسته و شایسته باشد، مهیا نیست. می­بینی زبان­ات برخلاف معمول قاصر است و دست بردن به قلم و کاغذ دشوارتر از هر زمان دیگر. می­مانی که آیا فلان چیز را بگویم، از فلان چیز بگذرم... چگونه بپردازم به موضوع که نه حمل بر خودشیفته­گی و خودخواهی باشد در لفاف­سخن گفتن از استاد خویش و مدح خود کردن ونه جذبه­ی حرمت و قرابت ایشان برآن­ات دارد که از بابت بستن زبان اعتراض آمیخته به رشک این و آن، پرده بر محسنات استاد بکشی.  باور اغلب کسانی که دکتر یوسف رحیلملو ر از نزدیک می شناسند و به نحوی با ایشان حشر وُ نشری داشته اند، این است که هاله ای از رمز و راز « رحیملو » را در برگرفته که هر صحبتی را در باره اش سخت می کند و کار را می رساند به جایی که بنویسیم « رحیملو» را نمی شود توصیف کرد یا دست کم توصیفش کار آسانی نیست. . . . . . . .