


اسطوره و اسطورهشناسی نزد ماکس مولر
این کالا در تاریخ 1399/07/30 به فروش رسیده است.
مشخصات کالا
| سال چاپ | 1390-1399 ش -2020-2011 م |
توضیحات بیشتر
ماکس مولر یکی از برجستهترین محققان قرن نوزدهم است که به تنهایی بنیانگذار چندین دانش یا گرایش به حساب میآید. دانش دینشناسی به ویژه دینشناسی تطبیقی و اسطورهشناسی به ویژه اسطورهشناسی تطبیقی با نظرات وی شکل علمی به خود گرفتند. به حق ماکس مولر یکی از نوابغ کم نظیر تاریخ علم و از بزرگترین شخصیتهای قرن پر شخصیت نوزدهم به شمار میرود. وطن وی دانش بود، چنان که در آلمان متولد شد و پس از تحصیلات اولیه در آلمان به منظور تکمیل آنها به فرانسه رفت، مدتی آنجا به تحصیل پرداخت و برای دستیابی به منابع شرقی و ادامهی پژوهش به انگلستان رفت و در آنجا مستقر شد. به همین دلیل وی میراثدار چندین رویکرد علمی مانند ایدهآلیسم و فیلولوژی آلمانی، عقلگرایی و پوزیتیویسم فرانسوی و تجربهگرایی و سیانتیسم انگلیسی است. شاید در نگاه نخست همنشینی این جریانها که گاه متضاد هم هستند غیرممکن آید، اما باید توجه داشت که مولر توانسته است این تفکرات متضاد را با هم آشتی دهد و از هر کدام خوشهای برای مطالعات خویش برچیند. آشنایی با چندین زبان مانند سنسکریت، عربی و فارسی و دسترسی به منابع اصیل شرقی موجب گردیده است تا وی به یکی از دانشمندان اصیل و عمیق دوره خویش تبدیل گردد.
ماکس مولر محققی خستگی ناپذیر بود و در طول زندگی خویش بیش از صد کتاب تالیف کرد. مهمترین اثر اسطورهشناختی وی همانا "رسالهای بر اسطورهشناسی تطبیقی" است که تالیف آن موجب شده است که بسیاری از محققان این عرصه او را به عنوان بنیانگذار شاخهی "اسطورهشناسی تطبیقی" معرفی کنند.
اسطورهشناسی یکی از دانشهای مورد علاقه مولر بود چنان که بخش مهمی از پژوهشهای او به این حوزه اختصاص دارد. مولر با توجه به تجربه پژوهشی خود به رویکردی تازه در اسطورهشناسی دست یافت که به طور همزمان از سه خاستگاه فیلولوژی، پوزیتویسم و سیانتیسم بهره میبرد. این رویکرد تازه بیسابقه بود و نزد اسطورهشناسان پیشین به ویژه بنیانگذار دانش اسطورهشناسی یعنی فردریش کروزر دیده نمیشود. البته با توجه به پارادایمی که مولر در آن میزیست برخی دیگر از محققان مانند کوهن نیز در همین مسیر گامهای قابل توجهی برداشتند، اما هیچ یک موفقیت مولر را کسب نکردند.
مولر علاوه بر این که اسطورهشناسی را وارد دوره جدیدی کرد و بنیانهای علمی آن را استحکام بخشید، چنان که به همین دلیل برخی وی را اساساً بنیانگذار این دانش میدانند، توانست نخستین شاخه اسطورهشناسی یعنی اسطورهشناسی تطبیقی را نیز طراحی کند. در دورهای که بر پایه مواجههی غرب با شرق و منابع شرقی همچنین اهمیت مطالعه این منابع هر دانشی شاخهای تطبیقی وضع میکرد، در اسطورهشناسی این امر مهم به دست ماکس مولر محقق گردید. اسطورهشناسی تطبیقی به مطالعه اسطورههای دو تمدن غربی و شرقی میپرداخت. مطالعه تطبیقی پیشتر توسط محققانی مانند کروزر انجام میگرفت اما این مطالعات اغلب مواقع درون تمدنی بود، برای مثال میان فرهنگ یونانی و فرهنگ رومی. در واقع تا پیش از مولر هیچگاه مطالعاتی روشمند به مقایسه میان اسطورههای شرقی و غربی نپرداخته بود. و از همین راه اگر در این مورد که وی بنیانگذار دانش "اسطورهشناسی" است تردید وجود دارد در این که او بنیانگذار "اسطورهشناسی تطبیقی" است اختلافات بسیار اندک است. به بیان دیگر، مولر توانست دانش بسیار جوان اسطورهشناسی را که حاصل مطالعات نیمه اول قرن نوزدهم بود صاحب فرزند یا شاخهای به نام اسطورهشناسی تطبیقی در نیمه دوم همین قرن کند.
در این دوره، دانشها و مطالعات تطبیقی که خود را در عرصههای گوناگون معرفت غربی گسترده بودند به غرب امکان داد تا شرق را بشناسد. همچنین غرب را به اشتباه تاریخی و بنیادین خویش، این گمان که با شرق تفاوت ماهوی دارد، آگاه کرد. اسطورهشناسی تطبیقی مانند زبانشناسی تطبیقی و حتی آناتومی تطبیقی ثابت کرد که بخشی از آسیا با اروپا رابطه خویشاوندی داشته است. پس از این مناسبات میان دو تمدن غربی و شرقی دچار دگرگونیهای اساسی شد. مطالعات مولر در حوزه اسطوره توسط نسلهای پسین، شخصیتهایی مانند ژرژ دومیزیل، تداوم یافت. به عبارت دیگر، گرچه محققان بزرگ پسین مجبور شدند روش و حتی نگرش مولر را دستکاری و اصلاح کنند اما جای توجه دارد که پایهای که وی گذارده بود در واقع موجبات چنین حرکتی را فراهم میآورد. اسطورهشناسی تطبیقی به همه این محققان اجازه میداد تا پژوهش آنها از خلوت و فردیت خارج شود و امکان سنجش پیدا کند و از تعمیمهای ناروای غیرعلمی کاسته شود. گفتنی است که مولر این روش تحقیق را نه فقط در حوزه مطالعات اسطوره بلکه در هرگونه مطالعهای به خصوص مطالعات دینشناسی نیز مورد تاکید قرار میداد.
در حوزه مطالعات میدانی و موردی، ماکس مولر بیش از همه متوجه پیکرهها و منابع هندواروپایی بود. در واقع در نظرات وی نوعی آریاییگرایی دیده میشود زیرا نه فقط محور پژوهشهای وی تمدنهای آریایی است بلکه نتایج حاصل از آن نیز از نقش ویژه آریاییها در شکلگیری تمدن بشری حکایت میکند. بر اساس نظریات مولر، آریاییها از یک خاستگاه مشترک برخوردار بودند و بعدها به دلایلی به سوی سرزمینهای اروپایی و بخشی از آسیا حرکت کردند و با خود تحولات عمیقی را موجب گردیدند. مولر اسطورهشناسی تطبیقی خود را نیز بر پایه مطالعات اقوام آریایی به ویژه خاستگاه مشترک زبانی و دینی آنها بنا کرد. نظرات مولر بر برخی از شخصیتها و جریانهای انسانشناسی تاثیرات جدی گذاشت چنان که به دنبال این گرایشهایی چند در زمینه آریاییگرایی ایجاد شد. اشکال افراطی این گرایشها را به خصوص نزد برخی شخصیتها مانند آرتور دو گوبینو و برخی گرایشهای سیاسی اجتماعی مانند نازیسم میتوان مشاهده کرد.
مولر با بهرهگیری از فیلولوژی و زبانشناسی تاریخی توانست به شکلگیری درخت اسطورهشناختی هندواروپایی کمک کند. مطالعات وی بر پایه اسطوره این اقوام استوار گردید. او برای چنین مطالعاتی از رویکردی مخصوص به خود استفاده کرد. بررسی تاریخی و ریشهشناختی واژههای اسطورهای نشان داد که تا چه حد اسطورههای اصیل و بنیادین هندوایرانی با یونانی-رومی و حتی ژرمنی-انگلوساکسونی نزدیک و هم ریشه هستند. و همین دستاوردها بود که دنیای اروپا را دچار تکانه کرد، دنیایی که خود را تافتهای جدا بافته از دیگر تمدنها میپنداشت و سرشت خویش را متفاوت میدید.
فیلولوژی میراثی بود که مولر از آلمان با خود منتقل میکرد و در شکلگیری مهمترین نظریههای وی نقش کلیدی ایفاء میکرد. فیلولوژی موجب شد تا محققان آلمانی به دستاوردهای بزرگی در تحقیقات خویش در عرصههای گوناگون به خصوص زبانشناختی نائل آیند. در این نحو از دانش کانون مطالعات زبان بود. گفتنی است که فیلولوژی تطبیقی به عنوان یک روش موثر در مطالعات اسطورهشناسی در اندک زمانی به کشفیات بیسابقهای انجامید. شناخت سنسکریت برای محققان فیلولوژیست نقش کانونی بازی میکرد، چنانکه از همین راه آن را پایه بسیاری از پژوهشهای مقایسهای خویش قلمداد کردند. بر اساس نظریه فیلولوژیک به ویژه نزد مولر باید خاستگاهها، شباهتها و تفاوتهای بنیادین تمدنها را در زبان جستجو کرد. زبان هنوز به عنوان شاخصی مطمئن میتواند چنین پژوهشهایی را تضمین کند. وی مانند برخی دیگر بر این عقیده بود که زندگی زبانها به شکل مستقل در طول تاریخ در جریان بوده و ساختار زبانی بر اندیشه و آراء جوامع تاثیری عمیق و موثر به جای گذارده است. از نظر مولر به ویژه مولر سوم یعنی مولر در انگستان زبانشناسی و فیلولوژی بیش از اینکه با علوم انسانی منطبق باشد با علوم زیستی منطبق است. یکی از عمده اختلافات میان مولر و برخی از مخالفانش همچون لانگ جایگاهی بود که آنها برای زبان قائل بودند. زیرا مولر برخلاف لانگ زبان را ابزاری ساده برای انتقال اندیشه و احساس نمیپنداشت بلکه زبان را در شکل گیری خود آنها موثر میدانست.
چندین نظریه معروف و بنیادین از سوی مولر مطرح شد که یکی از مهمترین آنها نظریه "بیماری زبانی" است. "بیماری زبانی" یکی از بنیادیترین نظریهها برای تبیین چگونگی شکلگیری اسطورهها تلقی میگردد. میتوان با آن مخالفت کرد اما نمیتوان آن را نادیده گرفت. بر اساس این نظریه شکلگیری اسطورهها نتیجه یک سوء تفاهم تاریخی-زبانی است. زیرا نسلهای اولیه به دلایل گوناگونی که در متن این نوشتار توضیح داده خواهد شد برای تبیین حوادث و وقایع طبیعی و انسانی از زبانی استعاری و مجازی بهره میبردند. در حالی که این مجازها توسط نسلهای پسین حقیقی پنداشته شد و با روایتهایی شاخ و برگ پیدا کرد. روایتهایی که خاستگاه حکایتهای اسطورهای نزد جوامع گوناگون شدند. در این میان واژهها و معنای آنها به خصوص واژههای چند معنایی و معناهای چندواژهای نقش اساسی در ایجاد ایهام و ابهام در تحریک تخیل روایتپرداز ایفاء میکنند. در نهایت بدین ترتیب بیان استعاری و مجازی جوامع اولیه به شکلگیری روایتهای اسطورهای نزد نسلهای پسین میانجامد.
یکی از گرایشهای پژوهشی در دوره مولر یافتن محورهای تمدنی بود تا به وسیله آن به تبیین بنیانهای اسطورهای و به طور کلی فرهنگی تمدنها پرداخته شود. مولر در این خصوص متوجه طبیعت بود و بر همین اساس اسطورهشناسی طبیعت را بنیان نهاد. این نحو از اسطورهشناسی از پیروان بسیاری برخوردار گردید. بر اساس این اسطورهشناسی تمامی اسطورهها با توجه به نسبت میان انسان و جهان بیرونی و به طور خاص طبیعت قابل تبیین هستند. اساطیر ترجمه باورها و احساسات انسانهای کهن در مورد طبیعت پیرامون و اتفاقات بزرگ طبیعی به شمار میروند. محققان قائل به این نوع از اسطورهشناسی میکوشیدند تا مشخص کنند کدام عنصر یا اتفاق طبیعی بیش از همه موجب حیرت و تکانه جوامع نخستین شده و به دنبال آن به عنوان بنیان اسطورههای آن جوامع عمل کرده است. در این خصوص برخی از محققان رعد و برق، برخی دیگر گیاهان، برخی نیز رودخانههای بزرگ را محور تفکر و تخیل تمدنهای هندواروپایی فرض کردهاند. اما ماکس مولر بر خورشید تاکید میورزد و خورشید را محور اصلی تفکر و تخیل اقوام هندواروپایی در نظر میگیرد.
بر اساس این نظریه خورشید بزرگترین و قدرتمندترین و در عین حال سومندترین اسطوره تلقی میگردد و بیشترین و کاملترین روایتها نیز به خورشید و اسطورههای مرتبط با آن مربوط میشود. همچنین دیگر اسطورهها نیز با توجه به نسبتشان با خورشید ارزشگذاری میشوند چنان که همه اسطورهها با شدت و ضعف یا حضور و غیاب تجلی استعاری خورشید اساساً هستی و حیات مییابند. تحولات بزرگ دیگر مانند شب و روز، تغییر فصول و سال، بارندگی و خشکسالی و بسیاری دیگر با توجه به اراده مستقیم یا غیرمستقیم این اسطوره صورت میگیرد. یادآوری میشود اقوام هندواروپایی به دلیل خاستگاه اقامتی خود در مناطق سردسیر شمالی نیاز حیاتی بیشتری به خورشید داشتند و همین نیاز منزلت بینظیری را برای این ستاره به دنبال میآورد. این مساله از این جهت حائز اهمیت است که چنین منزلتی نزد اقوام دیگر، به طور مثال سامیها، کمتر به چشم میآید.
نظرات ماکس مولر بسیار زود طرفداران و مخالفانی جدی پیدا کرد. مکاتب و جریانهایی که با این نظرات به راه افتاد در مقابل هم صفآرایی کردند. یکی از منتقدان جدی و سرشناس مولر همانا اندرو لانگ بود. لانگ به طور کلی محققی جدلی بود که گاه به نظریههای مولر و گاه به آثار جیمز فریزر حمله ور میشد. وی در خلال نقدهایش به دیگران نظرات خویش را نیز ارائه میکرد و اثرش با عنوان "اسطوره شناسی مدرن" یکی از کتابهای مرجع در این حوزه تلقی میگردد. یکی دیگر از شخصیتهایی که در عین تداوم نظرات مولر در نهایت به اصلاح آنها پرداخت اسطورهشناس برجسته فرانسوی ژرژ دومیزیل است. وی مطالعات خود را با تبعیت از روش فیلولوژیک مولر شروع کرد و مدتها بر آن تاکید ورزید. اما پس از ناکامیهایی چند به فکر اصلاح نظریه و روش اسطورهشناسی تطبیقی افتاد و توانست نظریه تازهای را طرح کند که بر پایه کارکردهای سه گانهای استوار میشد.
نظریههای ارائه شده توسط ماکس مولر در دنیای معاصر وضعیت متفاوتی یافته است. امروزه نظریههای جدیدی از سوی اسطورهشناسانی مانند ژرژ دومیزیل، جوزف کمبل، نورتروپ فرای و بسیاری دیگر مطرح گردیده است چنان که نظریههای مولر را به شدت متاثر ساختهاند. با این حال نظریههای ارائه شده توسط این محقق برجسته قرن نوزدهمی همچنان در برخی از موارد و بر روی برخی از پیکرههای مطالعاتی قابل استفاده است.
در ایران ماکس مولر بسیار ناشناخته مانده است و کمتر مقاله یا به ویژه کتابی را میتوان یافت که به طور اختصاصی به این شخصیت بزرگ و تاثیرگذار پرداخته باشد. در این دیار این محقق بیشتر به عنوان نظریهپرداز و بنیانگذار دینشناسی تطبیقی شناخته میشود و در کتاب های نوین دینپژوهی در دانشگاه به ویژه در حوزه اشاراتی به وی میشود. اما باید گفت که آراء مولر در همان عرصه نیز به طور روشمند و اختصاصی مورد مطالعه قرار نگرفته است. در عرصه اسطورهشناسی به مراتب کمتر به وی توجه شده و اندیشههای وی به کل ناشناخته باقی مانده است.
در این رابطه نوشتار حاضر میتواند از دو نظر قابل توجه باشد: نخست این که حافظه تاریخی و علمی ما فاقد یک کتاب تالیفی در مورد یکی از بزرگترین اندیشمندان تاریخ اسطوره بود و این کتاب میتواند چنین شکافی را تا حد زیادی پر کند. ما نیاز داریم تا حفرههای حافظه خود را پر کنیم چه در غیر این صورت برخی از پژوهشهای ما دچار نقصان جدی خواهند شد. دو دیگر اینکه نظریههای ماکس مولر به طور کلی کنار گذارده نشده است و هنوز میتوان در مطالعات باستانی یا اسطورهای و حتی برخی از آثار نو از آن استفاده کرد. تعدادی از مثالها و نمونههایی که در این نوشتار از آنها یاد شده یا خود این کتاب به آنها پرداخته است این ادعا را تایید میکند.